با گیسو هم خوابگاهیم و صالح و یه چن نفر دیگه که یادم نیس هم هستن...
عروسی پسردایی مامان هم بود...
امروز خاله گفت عقد کردن...نامردا خبر نکردن مارو....
امروز روز انتخابات بود...مامان و خالینا رفتم "ح" که رای بدن...
بعدم ساعت12 اومدن و رفتیم خونه خالینا...
زن عمو هرای نهال اونجا بودن...با حامد و نگار....
حامد ماشاالله قد اندازه هیولا خخخخ
یه لپ تاپ خریده بود و کلی باهاش حال میکرد...خوش بحالش...
یادمه دوم دبستان بودم با خالینا و این عاموش رفتیم مسافرتخیلی کوچولو بود....نگارم که ماشالله قد بلند و پر!!!
نهال امروز سعی داشت منو ضایع کنه هی با این چهارم تجربیا می پلکه یه جوری شده انگاری....شایدم من فک میکنم....
امروز دوبار زود قضاوت کردم درباره ی ایدین و زدمش...
یه بار صبح که میخواست بره دستشویی سیلی بهش زدم که چرا زود نرفته دستشویی بعد فهمیدم دمپاییشو میخواست...یه بارم همین چن دیقه پیش که دیدم جلو در وایساده فک کردم ارین رو گذاشته دم در و نشگونش گرفتم...
بزرگ شد ازش معذرت خواهی میکنم...
امروز عج روزی بود...
فردا عجب روزی میشه...
برچسب:
نویسنده: اشکان فرهادی