ساعتو نگاه کردم و دیدم 7:57 عه....
دقیقا 3 دقیقه ی دیگه ساعت8 میشد...به سرم زد که نرم اما دلمم نمیومد...
بالاخره با سرعت نور اماده شدم و یه نون روغنی برداشتم و رفتم دنبال هستی...
نمیدونم کِی رسیدیم کلاس اما زیادم بد نشد چون اون اظهارنظر ده دقیقه دیرتر از ما رسید!!!
کلاس خوب بود چند جا سوتی کلماتی و گرامری دادم و اما خداروشکر شعور همگی بالاتر از این حرفا بود...
تو راه داشتم فک میکردم چقد من پیر شدم...
همینکه نظر قطعی راجع به چیزی ندارم همین که دیگه مثه قبل دغدغه ی زبان ندارم...
همینکه لحظه شماری برای تکواندو و کتابخونه و والیبال ندارم...
همینا انگاری پیر شدم...
کاش اشتباه کرده باشم...
برچسب:
نویسنده: اشکان فرهادی